امنیتی سازی ناکام: چرا بخشی از مردم ایران از آمریکا متنفر نیست؟
دشمنی که دشمن نیست: فاجعهای در امنیتیسازی ملی

یاسر بابایی:
در جهانی که امنیت نه فقط با تانک و موشک، بلکه با روایت و ادراک ساخته میشود، جامعهای که دشمن را دشمن نمیداند، نه صلحطلب است و نه آگاه؛ بلکه بیپناه است. در ایران، با وجود دههها خصومت آشکار از سوی قدرتهای خارجی، هنوز بخش بزرگی از جامعه نسبت به این تهدیدها بیتفاوت یا حتی همدل است. چرا؟ پاسخ را باید در شکست یا تعلیق عامدانهی پروژهی امنیتیسازی جستوجو کرد.
بیان مسئله
سالها پیش با یکی از نیروهای فکری و تشکیلاتی ایلام، در محل کارش در یکی از ادارات استان دیداری داشتم. زمان بهار عربی یا بیداری اسلامی بود و او میگفت: الان فرصت مناسبی است که آمریکا به ایران حمله کند، ولی افسوس میدانم اوباما عرضه این کار را ندارد!
این یکی از تکاندهنده ترین اظهارنظرهایی بود که تا آن زمان شنیده بودم که یک نیروی سیاسی، کتاب خوانده، دانشآموخته علوم سیاسی، منتقد ادبی و عضو فلان تشکیلات، چنین چیزی میگوید و به آمریکا با تمام اقدامات و دشمنیهایش بر علیه کشور و ملت ایران چنین حسن ظنی دارد. و اکنون سالها پس از این گفتگو، افراد و تفکرات مشابه بیشتر و بیشتری را در ایران دیده و میبینم که نه تنها آمریکا را دشمن ایران و منافع ملی آن نمیدانند بلکه حتی در اوج شیفتگی، آمریکا را ناجی ایران میدانند و گویی کتاب معروف روژه گارودی را نخواندهاند که میپرسید: آمریکا ستیزی، چرا؟
با چنین حسن ظنی به آمریکا که دشمن شماره یک ایران است و در بخشهای زیادی از جامعه وجود دارد، واضح است که مشکلات امنیت ملی نیز پیدا خواهیم کرد.
مفهوم نظری و عینی
نظریه امنیتیسازی (Securitization Theory) مکتب کپنهاگ به طور ساده یعنی تبدیل یک موضوع عادی به یک مسئله امنیتی از طریق گفتمان. این نظریه میگوید که تهدید صرفاً یک واقعیت عینی نیست، بلکه یک کنش گفتاری است و یک کنشگر (معمولاً یک مقام یا نخبۀ سیاسی) با اعلام اینکه یک بازیگر یا پدیده «تهدید وجودی» برای کشور است، تلاش میکند آن را از حوزه سیاست عادی به حوزه امنیت منتقل کند. وی شمن و تهدید ملی را به خوبی برای جامعه معرفی می کند و تلاش میکند افکار عمومی را با فوبیای سیاسی، قانع کند که اقدامات فوقالعاده (مثل محدودیت آزادیها یا اقدام نظامی) برای رفع چنین تهدیدی لازم است. این انتقال مفهوم عادی به امنیتی، تنها وقتی موفق است که مخاطب (عموم جامعه یا گروههای کلیدی) آن ادراک را بپذیرد و اجازه اقدامات فوقالعاده را به حکومت بدهند.
حاکمیت توسط نخبگان، گروههای مرجع و سلبریتی ها، دانشگاهیان، رسانه های فراگیر، انتشارات، فیلم و سریال و… باید این دشمن شناسی را در بازه زمانی به صورت تدریجی جا بیاندازند تا مردم بدانند چه کسی و چرا دشمن آنهاست و از اقدامات دولت و حکومت در مواجهه با آن دشمن حمایت کنند. در ایالات متحده آمریکا مردم می پندارند که آمریکا کشوری محاصره شده است و همواره در حال تهدید از سوی دشمنانی قرار دارد. در دهه های گذشته کمونیسم و در رأس آن شوروی و در حال حاضر کره شمالی و سپس ایران با بیش از 50 درصد، در افکار عمومی مردم آمریکا در صدر دشمنان این کشور هستند و با این سطح از بازنمایی ترس، مردم حامی اقدامات امنیت ساز دولتشان می شوند. حمله نظامی آمریکا به عراق و اشغال این کشور و تداوم حضور در آن نیز در همین راستا تعبیر می شود. آمریکا در حد ممتازی پروژه امنیتی سازی را در خصوص جامعه خود اجرا می کند.
نکته اینجاست که اگر نخبگان، دانشگاهیان و صاحبان دستگاههای پروپاگاندای موثر، از بازنمایی یک بازیگر خارجی بهعنوان دشمن خودداری کنند، آن بازیگر در حافظه جمعی مردم به «دشمن» تبدیل نمیشود و امنیتی سازی شکست میخورد. نمونه خوب این موضوع، کشور ایران و حسن ظن فراوان به آمریکا در بین قشر زیادی از مردم است. بسیاری از مردم، آمریکا را کشوری قدر قدرت، پیشرفته، دارای رفاه، حامی آزادی و ارزشهای انسانی، دوست دار تغییر مثبت در جهان و حامی مردم ایران برای رسیدن به یک زندگی بهتر می پندارند. بازخوانی اقدامات ضد ایرانی بسیار زیاد آمریکا بر علیه ایران چه در دوران پهلوی و چه در دوران جمهوری اسلامی، عملا در هاله ای از فراموشی قرار دارد. بخشی از جامعه ایران که قائل به گفتمان انقلابی بوده و طرفدار نظام سیاسی ولایت فقیه هستند، آگاهی مناسب و دشمن شناسی قابل قبولی نسبت به سیاستهای خصمانه آمریکا دارند اما این آگاهی به صورتی فراگیر به جامعه منتقل نشده که به یک باور ملی تبدیل گردد.
مع الاسف گرچه این سخن تلخ است اما باید گفت که هر چند تجزیه طلبی بعنوان یک خطر در ذهن قاطبه مردم ایران به عنوان یک خطر امنیتی شکل گرفته و وجود دارد، اما دولت یا نخبگان ایرانی نتوانستهاند تهدیدات خارجی مثل آمریکا، باکو، اسرائیل، حتی آلمان و فرانسه را در ذهن جامعه بهعنوان «تهدید امنیتی» جا بیندازند. وقتی صدراعظم آلمان هر هفته بر علیه ایران موضع منفی می گیرد، یا در جمهوری آذربایجان هر هفته در رسانه ها از انضمام تبریز به خاک این کشور سخن می گویند، هیچ سیگنالی برای دشمن شناسی آنها در اذهان جامعه وجود ندارد. جای تعجب نیست اگر بخشی از جامعه، حتی با وقوع جنگ 12 روزه، اسرائیل و نتانیاهو را دلسوز مردم ایران بپندارند. اگر جامعه این بازیگران را بهعنوان دشمن نبپذیرد، چگونه در صورت وقوع درگیری، از دولت حمایت کند؟ در زمانی که ماهیت جنگ از برخورد فیزیکی و آشکار بودن خاکریزها، به جنگ ترکیبی و شناختی تغییر کرده است، امنیت دیگر مقوله ای صرفا مرتبط با بخش سخت جنگ نیست بلکه امنیت امری گفتمانی، برساختی و اجتماعی بوده و در چنین میدانی، «ادراک تهدید» در میان مردم اهمیت فوق العاده ای دارد.
چه اتفاقی دارد می افتد؟
این سخنان چه موافقش باشیم چه منتقدش، یک نقد عمیق به فرآیند شکلگیری ادراک عمومی از تهدید و دشمنی در جامعه ایران است. در زمانه ای که تهدید «ساخته میشود» نه اینکه صرفاً «وجود» داشته باشد، اگر نخبگان نخواهند یا نتوانند تهدیدی را به جامعه منتقل کنند، آن تهدید در ذهن مردم شکل نمیگیرد. نخبگان دانشگاهی و رسانه ای و بخشی از حاکمیت، اگر عامدانه یا نادانسته از امنیتیسازی آمریکا خودداری کنند، نوعی امنیتزدایی عامدانه (Desecuritization) اتفاق افتاده است و به عبارتی آمریکا اگر چه در گفتمان رسمی حاکمیت، دشمن شماره یک ایران تلقی می شود اما باید گفت در گفتمانهای دانشگاهی، رسانه ای، اجتماعی و تولید محتوا، جایگاه دشمن را ندارد و ای بسا، کسانی که آمریکا را دشمن می دانند نیز تحقیر می شوند.
تدریس طولانی مدت تئوریهای علوم انسانی و اقتصادی لیبرال و غربی، تلاش برای جلب نظر مثبت جشنواره های غربی از سوی هنرمندان و حمایت علنی برخی اساتید دانشگاهی و سخنرانی های هر روزه آنها در سفیدشویی چهره آمریکا و نقد آمریکا ستیزی، باعث ایجاد نوعی رویکرد بیطرفانه یا حتی همدلانه نسبت به آمریکا و قدرتهای غربی در ایران شده است. در واقع چارچوبهای تحلیلیای که در دانشگاههای ما آموزش داده میشوند، خود بخشی از «ساختار ادراکی» جامعهاند و اگر این چارچوبها تهدید آمریکا را نادیده بگیرند، جامعه نیز آن را تهدید تلقی نمیکند و این یک «فاجعه ادراکی» است که به نوعی «گفتمان امنیت ملی» ما را دچار حفره کرده و حتی خطر فروپاشی این گفتمان نیز محتمل است.
جامعهای که دشمن را دشمن نمیداند، در برابر تهدیدات آسیبپذیر است. این وضعیت میتواند به بیتفاوتی، انفعال سیاسی و یا حتی همدلی با دشمن بینجامد و این نه فقط یک شکست گفتمانی، بلکه یک تهدید برای بقا و انسجام ملی است. وقتی جامعه در برابر کودتا، ترور، تحریم یا مداخلات نظامی خارجی بیحس یا خودمقصر جلوه کند، پیامدها فراتر از یک شکست نظری، منجر به کاهش سرمایه اجتماعی، تضعیف حمایت ملی در بزنگاههای امنیتی و آسیبپذیری در برابر عملیات روانی و نفوذ خواهد شد. این وضعیت میتواند به «فروپاشی ادراک امنیت ملی» بینجامد؛ یعنی مرزهای دفاعی فیزیکی پیش از آنکه تهدید شوند، در ذهنها فرو میریزند. پیامد این وضعیت، چیزی کمتر از یک فاجعه نیست. جامعهای که دشمن را دشمن نمیداند، در بزنگاههای تاریخی، نه مقاومت میکند و نه مطالبهگر است. بلکه یا خود را مقصر میداند، یا در برابر تجاوز، بیتفاوت میماند و این، خطرناکتر از هر حملهی نظامی میتواند باشد. در چنین شرایطی، امنیت ملی نه با موشک و پهپاد، بلکه با بازسازی گفتمان و بازتعریف دشمن معنا مییابد.
اگر جامعه نسبت به تهدیدات ژئوپلیتیک، همکاریهای امنیتی دشمنان ایران و یا خصومت ساختاری آمریکا بیتفاوت است، این یعنی زنگ خطر به صدا درآمده است. امنیت، پیش از آنکه در مرزها ساخته شود، در ذهنها شکل میگیرد. اگر ذهنها تسخیر شده باشند، مرزها هم سقوط خواهند کرد. دشمنی که دشمن نیست، خطرناکتر از دشمنی است که شمشیر کشیده. و جامعهای که به دشمن لبخند میزند، پیش از آنکه مغلوب شود، تسلیم شده است. جامعهای که دشمن را دشمن نمیداند، در بزنگاهها، نه مقاومت میکند و نه متحد میماند.
پا نوشت: در این مقاله از مباحث اندیشکده یقین استفاده شده است.



