آخرین اخبارتاپجامعه

روایت تکان‌دهنده امدادگری که بدن‌های تکه‌تکه شده دانش‌آموزان مینابی را جمع کرد

فرزانه فراهانی:

یک امدادگر هلال‌احمر می‌گوید: معلم‌های مدرسه از دوستانم بودند و شب قبلش همدیگر را دیده بودیم و همه معلم‌ها که حدود ۱۰ نفری می‌شدند در انفجار مدرسه شهید شدند. فقط یکی از معلم‌های کلاس ششم زنده مانده است. تا چشم کار می‌کرد بچه‌هایی بودند که دست نداشتند؛ پا نداشتند؛ مو نداشتند؛ صورت نداشتند؛ یا سوخته بودند و یا دست و پا و سرشان از پیکر کوچکشان جدا شده بود.

جنگ سراسر غم و اندوه است؛ آوارگی و ویرانی است؛ گاهی خاک سیاه یتیمی است که بر سر کودکان طفل معصوم می‌نشیند و گاهی هم داغ سنگین پرپر شدن فرزندی است که پس از سال‌ها نذر و نیاز به آغوش پدر و مادر رسیده بوده است. کودکانِ از همه جا بی‌خبری که چیزی از سیاست و جنگ لعنتی نمی‌دانند و معصومیت کلام و نگاهشان دل آدمی را به زندگی گرم می‌کند و فقدان و نبودنشان ذره ذره وجود مادر و پدر را ذوب کرده و ریشه امیدشان را می‌خشکاند.

با انتشار خبر وقوع انفجارهای مهیب در مدرسه ابتدایی میناب که به دلیل حمله متجاوزانه آمریکا و اسراییل در نخستین دقایق جنگ رخ داد، نه تنها والدین آن بچه‌های معصوم خود را هراسان و نگران به مدرسه رساندند بلکه تمام پدر و مادرهای ایرانی، ترسیده و وحشت‌زده به دنبال فرزندشان رفتند تا او را به خانه برگردانند؛ آن روز اما پای بیش از ۱۰۰ کودک مینابی هرگز به خانه نرسید و داغی ابدی بر قلب هزار پاره پدران و مادرانشان بیچاره‌شان نشست. دفتر و کتاب، کیف و کفش‌های کوچکشان در گوشه حیاط مدرسه جامانده است؛ درست مثل داغ سنگین و بزرگی که از نبودنشان بر دلها نشسته است؛ چند جفت دمپایی لابلای کفش‌ها دیده می‌شود که البته تعدادشان کم نیست و این دمپایی‌ها حتما از زندگی فقیرانه‌شان حکایت دارد که البته شاید با همان دمپایی‌های ساده و رنگاوارنگ پلاستیکی احساس خوشبختی می‌کردند اما آدم بزرگ‌های بی‌رحم و بی‌وجدان حتی به دلخوشی ساده و خوشبختی کوچک این زبان‌بسته‌ها هم رحم نکردند.

کبری آجی حیدری‌نیا نجاتگر ِیکِ هلال‌احمر شهرستان میناب، امدادگر جوان و از کسانی است که در جریان امدادرسانی به دانش‌آموزان مدرسه میناب حاضر بوده است.

حیدری‌نیا می‌گوید: ساختمان محل کار ما با مدرسه شجره طیبه میناب فاصله زیادی ندارد و روز حادثه، روز شیفت من بود و اداره بودم. مشغول کار بودیم که یک آن دیدیم شیشه‌های ساختمان ما به لرزه درآمد؛ اول فکر کردیم زلزله آمده است که صدای مهیبی مثل صدای انفجار بمب به گوشمان رسید و به سرعت از ساختمان خارج شدیم و با دستور رئیس مجموعه همه به حیاط رفتیم و همکاران امدادگر آقا سریع خود را به سر صحنه رساندند.

او بیان می‌کند: بعد از دقایقی کوتاه رئیسم با من تماس گرفت و گفت به سرعت دو تا تیم خودت را آماده کن و به مدرسه بیایید. آماده شدیم و ۲ تیم ۴ نفره از بانوان امدادگر به مدرسه رفتیم. به سرعت با دیگر امدادگران خانم دست و پاهای قطع شده دانش‌آموزان و تکه‌های کنده شده از موی سرشان و تکه‌های بدنشان را جمع کردیم و در کیسه پلاستیکی گذاشتیم؛ گفتم زود اینکار را انجام بدهیم تا مادر و پدر بچه‌ها آن صحنه‌های زجرآور و وحشتناک را نبینند و پیش از آمدنشان از محوطه خارج کردیم. خیلی دردناک بود؛ خیلی./ خبر آنلاین

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا