آخرین اخبارجامعهزاویه دیگرسبک زندگی

مدرسه و موشک!

عبدالصاحب ناصری، معلم و فعال اجتماعی

تفصیل روز – گوشهٔ عبای عربی مادر را سخت در مُشت کودکی‌ام می‌فشردم، گویی جانم را به آن دوخته بودند، از خانهٔ کاهگلی روستایی ما تا مدرسه،  قریب دویست، سیصد متر کوچه خاکی فاصله بود! کوچه پس‌کوچه‌های آبادی همه‌اش چنین بود، با نَمی باران در تا ساق پا در گِلش فرو می‌رفتی و با لَختی درخشش آفتاب، غبارش با سم گلهٔ گوسفندان بر آسمان بود!   قلب کوچک من از شدت اندوه و اضطراب بسیار تندتر از قدم‌هایی میزد که که پابه‌پای مادر به سمت مدرسه می‌رفت!

چه محشر کبرایی بود برای دلِ تنگ من، آن نخستین روز مهر ۱۳۵۴، گویی زنده به گورم می‌بردند نه به مدرسه! از آن مهر تا بیست و هشتمین روز اسفند ۱۴۰۲ که من چهارگوشهٔ حیاط و درب مدرسه را در تنهایی خویش بوسیدم، چهل و هشت سال و نیم و به عبارتی ۵۸۲ ماه مقیم این خانه بوده‌ام. مدرسه، مدرسه، مدرسه! مدرسه، نه بخشی از خاطرات زندگی من، که ۸۶/۶ درصد تمام عمر ۵۶ ساله‌‌ای است که خداوند به من عطا فرموده است. من این همه راه را با پای کودکی تا گام‌های پدری، با تن‌پوش دانش‌آموزی تا کسوت معلمی پیموده‌ام.

من تمام تشویش‌های محصلی تا شعله‌های آتش‌ افتاده در جان معلمی را تجربه کرده‌ام! من دلهرهٔ ننوشتن تکالیف، مشقت مشق، اضطراب امتحان، فرار از مدرسه، کابوس جاماندن از جلسهٔ امتحان، شدت گرسنگی در کلاس، شادی ناشی از غیبت معلم ولو به قیمت کسالت و مصیبت او، زلزلهٔ افتاده در تن و جانم به جهت جا گذاشتن کتاب در خانه یا مدرسه، حسرت داشتن کیف و جعبهٔ مداد و بستن کتاب و قلم با کِش، درد تنبیهات جسمی و روحی و شادمانی‌های بی‌‌حد و حصر برآمده از آموختن و اظهار محبت معلمین و دوستی‌های تازه و هزاران بار شکفتن چون غنچه‌های گُل‌محمدی را در فضای مدرسه با سلول سلول وجودم تجربه کرده‌ام.

من هنوز بوی دود و نان تنوری مادر را از عمق کلاس در زنگ خانه با تمام وجود استشمام می‌کنم، هنوز رایحهٔ تازگی کتاب‌های نو و کاغذهای کاهی در ژرفای جانم می‌پیچد! هنوز خاطرات تلخ آوارگی ناشی از جنگ، فرو رفتن تا زانو در برف و لرزیدن چون شاخهٔ بید از سرما و نداشتن کفش و لباس گرم و جیب خالی و شکم گرسنه، بر روح و روانم به سان تیغ تیز فرود می‌آید و به تاراج رؤیای یک خواب نوشیین نشسته‌اند ! هنوز در خاطر کودکی من بمب و موشک منفجر می‌شود!

من کودک جنگم، بوی خون و باروت هنوز  شامه‌ام را می‌آزارد. من آواره کودک جنگم، ۸ سال هیزم تنور جنگ بوده‌ام! وقتی هم معلم شدم، تمام کوله‌بار خاطر کودکی‌ام را بر کول دل و ذهنم حمل کردم تا در نگاهم هرگز گم نشوند کودکان روستایی که ناشتا راهی مدرسه می‌شدند و کأنه بر رخسارشان خاکستر پاشیده بودند! آتش تشویش شاگردانم سالیان سال در دلم شعله کشیده، غریو شادمانی‌‌هایشان جان‌نوازم شده و شکوه پروازشان در سپهر تعلیم و تربیت، مرا به دیدار زیباترین صحنه‌های زندگی برده است.

هنوز به رغم سال‌ها فاصله، تأخیر و تعجیل فرزندانم از آمدن و رفتن به مدرسه در وجودم موج‌ می‌آفریند! مدرسه خانهٔ من  بوده و هست و اهالی آن خانوادهٔ من‌اند!

مدرسه قلب تپندهٔ جامعه است. با مدرسه تمام جریانات زندگی جاری می‌شوند. نشاط جامعه از نشاط مدرسه است، مدرسه کانون تحرک و جوشش و جنبش جامعه است! آغاز فعالیت مدارس رستاخیز سالانهٔ جامعه است.

جامعه ساعت خواب و بیداری، تلاش و تعطیل، آمد و شد و هزاران فعالیت خود را با  زنگ ساعت مدرسه تنظیم می‌کند. خانواده‌ها عزیزترین دُرّدانه‌ها و بزرگ‌ترین سرمایه‌هایشان را به مدرسه می‌سپارند، از این منظر مدرسه باید امن‌ترین مکان‌ها برای این امانات  باشد.

آن روز که خبر آمد مدرسه را با موشک زده‌اند، تمام سقف و دیوارهای مدرسه بر وجود من آوار گشت و تمامی ترکش‌ها در جانم نشست و هزاران کهنه زخم سالیان دور و نزدیک در خاطر اندوهبارم دهان گشود! موشک؛ مدرسه، محصل و معلم را هدف قرار داد و برگی خونین در تاریخ تعلیم و تربیت این دیار ورق خورد، مدرسه در خون نشست و ۱۶۸ پرستوی خونین‌بال پر به آسمان جاودانگی گشودند.

مقتل مدرسهٔ میناب، شرح مفصل مظلومیت مدام معلم و محصلی است که وجدان‌های بیدار تا ابد تاریخ سوگوار آن خواهند بود.

کاش بچه‌های مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب می‌بودند تا در شادی کودکانهٔ آنها مدرسه آزین می‌بست و جشن روز معلم را برگزار می‌نمود! اما افسوس، در طوفان دلتنگی‌ها و با دیدگانی اشکبار، ما کوچ زودهنگام چلچله‌های آشیان گزیده بر شاخسار شجرهٔ طیبه را به قاب حسرت می‌گیریم!

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا