از پراگ تا داووس؛ سرنوشت جهانی یک استعاره / یاسر بابایی
شورش نخست وزیر کانادا بر علیه «زیستن در دروغ»

در یکی از کلاسهای کارشناسی ارشد علوم سیاسی، سالها پیش، متنی توسط استادمان، از دل اروپای شرقیِ یخزده روی میز ما قرار گرفت؛ قدرت بیقدرتان، نوشته واتسلاف هاول. استاد میخواست ما «سبزیفروش» هاول را در خیابانهای تهران پیدا کنیم؛ در ویترینها، در شعارها، در سکوتها. آن روزها تصور غالب این بود که این استعاره، پاسپورت جغرافیایی مشخصی دارد: از پراگ میآید و در همان حوالی نظامهای ایدئولوژیک میماند. اما امروز، وقتی نخستوزیر کانادا در داووس به همان کتاب ارجاع میدهد تا یکجانبهگرایی قدرتهای بزرگ و فرسایش نظم جهانی را نقد کند، استعاره هاول مسیری غیرمنتظره پیموده است؛ سفری از حاشیه کمونیسم تا قلب سرمایهداری جهانی.
تحول معنایی یک متن، گاه به اندازه تحولات ژئوپلیتیک معنادار است. قدرت بیقدرتان در اصل مانیفست روشنفکران معترض اروپای شرقی بود؛ متنی علیه «زیستن در دروغ» در نظامهای ایدئولوژیک توتالیتر. هاول نشان میداد چگونه یک سبزیفروش، با نصب شعاری که حتی به آن باور ندارد، به بازتولید نظم مسلط کمک میکند—نظمی که بیش از آنکه بر زور متکی باشد، بر اطاعت نمایشی استوار است.
این متن، پس از فروپاشی بلوک شرق، به سرمایه نمادین جهان لیبرال بدل شد. در دانشگاهها، اندیشکدهها و متون سیاستگذاری، هاول شاهدی بود بر برتری «جهان آزاد»؛ گویی زیستن در دروغ، پدیدهای بود مختص آن سوی دیوار برلین. به همین دلیل، تدریس این کتاب در نسبت با نظامهای غیرلیبرال—از خاورمیانه تا آسیا—به امری رایج بدل شد. استعاره سبزیفروش، ابزاری بود برای فهم «دیگری». در ایران نیز مد شده که در چند سال اخیر از این کتاب و کلمات قصارش برای مقابله با گفتمان حاکم استفاده شود.
اما ارجاع مارک کارنی نخست وزیر کانادا در اجلاس جهانی داووس، این جغرافیای معنایی را برهم میزند. وقتی یکی از چهرههای بلندپایه نظم مالی غرب، از هاول برای نقد رفتار قدرتهای بزرگ و یکجانبهگرایی آنان استفاده میکند، استعاره از «دیگری» به «خود» بازمیگردد. این همان لحظهای است که سرنوشت جهانی یک استعاره رقم میخورد. کتابی که عمری از آن برای منکوب کردن جوامع غیرلیبرال استفاده میشد، امروز خودش به ابزاری نمادین برای نقد بنیادین نظم لیبرال تبدیل شده است.
کارنی—و همفکرانش در میان نخبگان اقتصادی و سیاسی غرب که چند نفری از سران و نویسندگان غربی در خصوص این موضوع صحبت کرده و یادداشت نوشتهاند—از شکافی سخن میگویند که در بطن نظم بینالملل قرن بیستم ایجاد شده است: شکاف میان قواعد اعلامی و رفتار واقعی قدرتها. نظمی که بر چندجانبهگرایی، حقوق برابر و حاکمیت قانون بنا شد، در عمل بارها شاهد استثناگرایی قدرتهای مسلط بوده است؛ از تحریمهای یکجانبه و جنگهای خارج از اجماع بینالمللی تا بهرهگیری ابزاری از نظام مالی جهانی و تعرفهها برای فشار بر دیگر واحدهای سیاسی. گویی آنها از خوابی طولانی بیدار شدهاند و هژمونی برتری که قرار بود با استفاده از این ساز و کارهای بینالمللی، از منافع همه کشورهای عضو دفاع کند، همان هژمونی برتر امروز گلوی همپیالههای پیشین را گرفته به طوری که دیگر نمیتوانند خود را به ندیدن بزنند!
در چنین زمینهای، ارجاع به هاول و استعارههای کتاب قدرت بی قدرتان توسط مقام عالی کانادا که اخیرا توسط ترامپ بهعنوان استان ۵۱ آمریکا مورد خطاب قرار گرفته، معنایی تازه مییابد. اگر سبزیفروش شعار را برای اجتناب از هزینه نصب میکرد، آیا دولتها نیز گاه به قواعد جهانی «تظاهر به التزام» ندارند؟ آیا پیوستن مشتاقانه به سازمانهای بینالمللی، همیشه از سر باور بوده است یا گاه از سر اجبار ساختاری و ترس از انزوا؟ نخست وزیر کانادا به آن اشاره کرده و میگوید که ما باورمندانه به نظم نوین جهانی و سازمانهای بینالمللی باور داشتیم و در عین حال تناقضها و تعدیهای قدرتهای بزرگ را میدیدیم اما خود را به ندیدن میزدیم!
اینجاست که استعاره هاول کارکرد متفاوتی مییابد. «زیستن در دروغ» دیگر صرفاً به نظامهای ایدئولوژیک بسته محدود نیست؛ بلکه میتواند به نظمی تعمیم یابد که در آن، بازار آزاد ستایش میشود، اما انحصارها تقویت میگردند؛ چندجانبهگرایی تبلیغ میشود، اما یکجانبهگرایی اعمال میشود؛ قواعد جهانی تدوین میشوند، اما استثناها برای قدرتمندان محفوظ میماند؛ حقوق بشر ابلاغ میشود اما طبق منافع قلدرها تعریف میشود.

نکته مهم در بلاغت سخنان کارنی، صرفاً نقد قدرتهای بزرگ نیست؛ بلکه نوعی اعتراف درونسیستمی نیز در آن نهفته است. او میگوید ما سالها مشتاقانه به این نظم پیوستیم، از آن بهره بردیم، و در برابر انحرافاتش چشم پوشیدیم. این جمله، اگر دقیق خوانده شود، متضمن پذیرش نوعی «همدستی منفعلانه» است: سکوتی که از منفعت، ترس یا فقدان بدیل ناشی میشد. آنها جنایات و تعدیها و یکجانبهگراییها را دیدهاند اما چون این بلاها برای «دیگری» بوده، خود را به ندیدن زدهاند و حالا که خودشان تبدیل به «دیگری» و مورد زورگویی قدرتهای بزرگ واقع شدهاند، گویی اکنون بینا شده و متوجه خطر آن شدهاند.
در این خوانش، سبزیفروشِ تنها، قدرت مسلط را نمایندگی نمیکند؛ بلکه همه بازیگرانی را شامل میشود که به تداوم نمایش کمک کردهاند. بدینترتیب، استعاره هاول از نقد یک نظام خاص فراتر رفته و به نقد ساختارهای هژمونیک در هر مقیاسی بدل میشود. سفر این استعاره از پراگ به داووس، در واقع بازتاب سفری بزرگتر است: سفر جهان از قطعیتهای جنگ سرد به ابهامهای چندقطبی. در نظمی که قدرت توزیع میشود، روایتهای مسلط نیز به چالش کشیده میشوند. استعارهها مهاجرت میکنند، مفاهیم بازخوانی میشوند، و متون کلاسیک زندگی دوم مییابند.
اگر در دهه ۱۹۸۰ «حقیقت» در برابر ایدئولوژی کمونیستی قرار میگرفت، امروز ممکن است در برابر ریاکاری ژئوپلیتیک، نابرابری ساختاری یا استانداردهای دوگانه قرار گیرد. این نه به معنای همسانی نظامها، بلکه نشاندهنده جهانی شدن تجربه شکاف میان روایت و واقعیت است.
در نهایت، شاید مهمترین دلالت ارجاع کارنی همین باشد: هیچ نظمی از خطر «زیستن در دروغ» مصون نیست—حتی نظمی که خود را مبتنی بر آزادی و حقیقت میداند. مشروعیت، سرمایهای ایستا نیست؛ اگر قواعد بهطور گزینشی اجرا شوند، اگر نهادها ابزاری شوند و اگر شکاف میان گفتار و کردار عمیق گردد، همان فرسایشی رخ میدهد که هاول در نظامی دیگر توصیف کرده بود.
از این منظر، «قدرت بیقدرتان» دیگر فقط خاطرهای از اروپای شرقی یا سرکوفتی برای جوامع غیر لیبرال نیست؛ آینهای است که هر نظمی—در هر جغرافیا—میتواند خود را در آن ببیند. و شاید راز ماندگاری این کتاب نیز همین باشد: اینکه استعارههایش، مرز نمیشناسند. از ویترین یک سبزیفروشی در پراگ آغاز میشوند، و روزی در تریبونهای درخشان داووس طنین مییابند.



