
کاک، یه شب بیا میدان ۲۲ بهمن؛ نه برای شعار، نه برای دوربین. فقط بایست آن وسط، میان این سیل عظیم جان. بگذار جمعیت از دو طرفَت رد شود، آنقدر که زمین زیر پایت بلرزد. آنوقت تازه میفهمی حرف از چه است.
شب اول که رفتی، شاید فکر کنی این هم یکی از همان راهپیماییهای سالیانه است. روز قدس، ۲۲ بهمن. اما نه. این یکی فرق دارد. این یکی هر شب است. پنجاه شب پیاپی. و تازه در شب پنجاهم، جمعیت از شب اول هم بیشتر شده.
من یک شب ایستادم توی یک نقطه. موبایل را روشن کردم و فیلم گرفتم. فکر کردم شاید اینطوری بشود نگهش داشت. بیست دقیقه طول کشید تا همه از برابر لنزم عبور کنند. بیست دقیقه، بدون مکث. پیر و جوان، زن و مرد، بچه بر دوش پدر، مادربزرگی که عصا میزند زمین. بعد رفتم خانه، ویدئو را نگاه کردم. حجمش زیاد بود، اما حقیقت توی آن قاب کوچک نمیگنجید. پاکش کردم.
حالا چطور میتوانی پنجاه شب متوالی، هر شب دو سه ساعت، توی خیابان باشی؟ ماشین را پارک کنی، ساعتها بایستی، گاهی راه بروی، برگردی؟ کسی که هر شب میآید، آدم معمولی نیست. بیست، سی درصدشان همیشگیاند. بقیه میآیند و میروند. یک شب در میان، هر چند شب یک بار. اما هیچ شب خالی نیست.
من خودم در این پنجاه شب، شاید ده، پانزده شب رفتم. با فاصله. از همان ابتدا تا سهچهار شب پیش. و هر چه به شبهای آخر نزدیکتر میشدیم، جمعیت نه فقط بیشتر، که جور دیگری شد. شبهای اول توی بعضی چهرهها میشد ناراحتی را ببینی و اضطراب را. حتی تردید را. کسی نمیدانست این شبها به کجا میرسد.
اما حالا؟ حالا بیا و ببین، راهپیمایی شبانه مردم ایلام، دیگر مثل پیادهروی اربعین شده. موکبها راه افتادهاند. چای، خرما، نذری. بچهها پرچم دست گرفتهاند. همه با نشاطند، استوارند. قدمها را محکم روی زمین میگذارند و میدانند برای چه آنجا هستند. انگار نه انگار که پنجاه شب پیش، اولین بار بود که ترس و غم را توی چشمهای هم میدیدند.
کاک، با نوشتن نمیشود. با فیلم هم نمیشود. حقیقت این واقعه توی یک قاب کوچک نمیگنجد. توی یک متن هم نه. باید باشی. باید نفس بکشی آن هوا را. باید ببینی چطور آدمها با پای خودشان میروند تا بگویند: ما اینجاییم برای ایران و اسلام.
اگر وقت کردی، یک شب بیا. با هم برویم. قهوه هم مهمان من.



