«نمیتوانیم»؛ پرهزینهترین جمله سیاست
این نوع حرفزدن شاید در ظاهر صادقانه باشد، اما در عمل جامعه را به این جمعبندی میرساند که قرار نیست مسئلهای حل شود.

بعضی وقتها کشورها از نوع حرفزدنِ دولتمردانشان بیشترین آسیب را میبینند. کشور هنوز منابع، نیروی انسانی و امکان حرکت دارد، اما از زبان مسئولانش مدام این پیام شنیده میشود که راهی وجود ندارد.
آلمان بعد از جنگ جهانی نشان داد این «نمیتوانیم» الزاماً از کمبود منابع نمیآید، بلکه نحوه مواجهه تعیینکننده است. شهرها ویران شده بودند، صنعت از کار افتاده بود و کشور شکستخورده و بیاعتبار به نظر میرسید. در چنین شرایطی، گفتنِ «نمیتوانیم» یا «راهی وجود ندارد» کاملاً عادی و حتی قابل انتظار بود اما دولت آلمان مسیر دیگری را انتخاب کرد؛ مشکلات را پذیرفت، و وضعیت را بحرانی و غیرقابلعبور اعلام نکرد. کمبودها را برای مردم توضیح داد، شرایط سخت کشور را برای جامعه روشن کرد و از آنها خواست این دوره را تحمل کنند. در واقع یک آینده را به مردمش نشان داد که هر کسی میتوانست موقعیت خود را در آن مشاهده کند.
این رویکرد باعث شد جامعه احساس کند دولت از زیر بار مسئولیت شانه خالی نمیکند و میتوان به او تکیه کرد، لذا جامعه همراه برنامهها شد. بخش مهمی از بازسازی صنعتی آلمان، و اینکه امروز دوباره در جایگاه یک قدرت جهانی قرار دارد، حاصل همین اعتماد ملی بود و نه سیاستهای اقتصادی.
در نقطه مقابل اما حالت دیگری نیز منصور است: وقتی یک مقام مسئول مدام میگوید «نمیتوانیم»، «بلد نیستیم»، «بودجه نداریم» یا «شرایط خوب نیست»، در عمل دو اتفاق میافتد: اول، امید و انگیزه جمعی از بین میرود و دوم اینکه دولت، مسئولیت تصمیمگیری را آرامآرام از دوش برمیدارد.
این نوع حرفزدن شاید در ظاهر صادقانه باشد، اما در عمل جامعه را به این جمعبندی میرساند که قرار نیست مسئلهای حل شود. قرار نیست مشکلات روزی تمام شود. اعتماد کاهش پیدا میکند، تحمل اجتماعی پایین میآید و ناامیدی از یک احساس فردی، به باور عمومی تبدیل میشود. از این لحظه به بعد، ناامیدی فقط یک موضوع اجتماعی نیست؛ به مسئله امنیت ملی تبدیل میشود. در چنین شرایطی، کافی است کوچکترین نارضایتی شکل بگیرد. آنوقت جامعه همه ناامیدی و سرخوردگیِ انباشتهشدهاش را بیرون میریزد.
نمونه این مسیر را هم در تاریخ دیدهایم. در سالهای پایانی شوروی، دولت گورباچف اصلاحات را آغاز کرد، اما روایت غالب حکومت، ناتوانی و انسداد شرایط بود و جامعه پیش از آنکه نتیجهای از اصلاحات ببیند، به این نتیجه رسید که آیندهای در کار نیست. وقتی حتی خود دولت دیگر به امکان اصلاح باور نداشت، جامعه هم دلیلی برای تحمل ندید و فروپاشی، بدون مقاومت جدی اتفاق افتاد.
کشورها معمولاً زمانی آسیب میبینند که ناتوانی، به زبان عادیِ حکومت تبدیل شود. از آن نقطه به بعد، مسئله فقط اقتصاد یا سیاست نیست؛ این است که دیگر کسی خود را مسئول ساختن آینده نمیداند و مردم توان تحمل شرایط را از دست میدهند.



