آخرین اخبارتاپجامعهزاویه دیگرسیاسی

توده بی‌چهره، روایت بی‌مرز: از خشم گرسنگان تا مهندسی افکار در میدان‌های بی‌‌لیدر

نویسنده: یاسر بابایی

در ایران امروز، توده‌ها به خیابان می‌آیند، اما نه برای پیروی از یک لیدر، نه حتی در پی یک ایدئولوژی. آن‌ها از دل فقر، تحقیر و بی‌اعتمادی سر برمی‌آورند—و در میانه‌ی میدان، با روایت‌هایی مواجه می‌شوند که از آن‌سوی مرزها هدایت می‌شوند. این نوشتار، با تکیه بر سه لایه‌ی تحلیلی، به بررسی وضعیت توده‌وار، غیبت لیدری، و نقش عوامل خارجی در شکل‌دهی به جنبش‌های اعتراضی در ایران می‌پردازد.

مقدمه

در سال‌های اخیر، ایران شاهد خیزش‌های توده‌ای متعددی بوده است که از نظر شکل، محتوا و پیامد، با الگوهای کلاسیک جنبش‌های اجتماعی تفاوت دارند. این خیزش‌ها نه از دل سازمان‌های سیاسی یا رهبری‌های کاریزماتیک، بلکه از دل رنج‌های انباشته، بی‌اعتمادی عمومی، و فروپاشی مرجعیت‌های رسمی و رسانه‌ای برمی‌خیزند. در این نوشتار در سه بخش، به‌تفصیل نشان داده شده که چگونه وضعیت توده‌وار در ایران، با ویژگی‌هایی چون بی‌چهرگی، بی‌افقی و خشونت مقطعی، از امکان تبدیل به کنش سیاسی پایدار بازمی‌ماند. در این میان، نقش کنشگران حاشیه‌ای، غیبت رهبران و لیدرهای مشروع، و تأثیرگذاری عوامل خارجی، سه محور اصلی تحلیل ما را شکل داده‌اند. اکنون، در این جمع‌بندی، می‌کوشیم این سه لایه را در یک چشم‌انداز کل‌نگر قرار دهیم.

در روزگاری نه‌چندان دور، وقتی از «جامعه مدنی» حرف می‌زدیم، ذهن‌مان به سمت نهادهایی می‌رفت که قرار بود واسطه‌ای باشند میان مردم و حاکمیت؛ احزاب، شوراها، انجمن‌ها، سندیکاها، رسانه‌ها. اما امروز، اگر نگاهی به اطراف‌مان بیندازیم، چیزی جز تکه‌تکه شدن این پیوندها نمی‌بینیم. جامعه‌ای که روز به روز بیشتر به سمت «توده‌وار شدن» می‌رود؛ مفهومی که در نظریه‌های انقلاب، به‌ویژه در کتاب «تئوری‌های انقلاب» آلوین استنفورد کوهن، به‌عنوان یکی از پیش‌زمینه‌های مهم تحولات اجتماعی و سیاسی شناخته می‌شود.

نهادهایی که دیگر واسطه نیستند

شوراهای شهر، که قرار بود صدای مردم در مدیریت شهری باشند، امروز بیشتر به محافل رانت و زدوبند با شهرداران تبدیل شده‌اند. مردم نه‌تنها به این نهادها اعتماد ندارند، بلکه حتی از سازوکارهای انتخاباتی آن‌ها نیز دل‌زده شده‌اند. احزاب هم که در معنای واقعی کلمه وجود ندارند؛ آنچه هست، بیشتر گعده‌هایی است با نام‌های پرطمطراق و کارکردی محدود به ایام انتخابات.

جامعه مدنی یا جزایر پراکنده؟

جامعه مدنی در ایران، اگر نگوییم مرده، دست‌کم در کماست. آنچه باقی مانده، گروه‌های کوچک و پراکنده‌ای است که در کافه‌ها، شبکه‌های اجتماعی یا محافل خصوصی دور هم جمع می‌شوند. اما این جمع‌ها بیشتر از آن‌که پیوند اجتماعی ایجاد کنند، نشانه‌ای از «ذره‌ای شدن» جامعه‌اند؛ جایی که افراد، بدون اتصال به یک کل، در انزوای خود غرق شده‌اند.

نخبگان و غیرنخبگان؛ مرزهای محو شده

در جامعه توده‌وار، یکی از ویژگی‌های مهم، از بین رفتن تمایز میان نخبگان و توده‌هاست. در ایران امروز، این مرزها به‌شدت مخدوش شده‌اند. افرادی بدون صلاحیت، بدون تجربه، و گاه بدون حداقل‌های لازم، در جایگاه‌های کلیدی قرار گرفته‌اند. نتیجه؟ تصمیم‌هایی که نه‌تنها مسئله‌ای را حل نمی‌کنند، بلکه بحران‌های تازه‌ای می‌آفرینند.

رسانه‌ها؛ میدان نبرد روایت‌ها

اگر در گذشته، بسیج توده‌ها نیازمند سخنرانی‌های پرشور و تجمعات خیابانی بود، امروز یک توییت، یک ویدیو یا یک هشتگ می‌تواند موجی از واکنش‌ها را به‌دنبال داشته باشد. رسانه‌های اجتماعی، با تمام پیچیدگی‌های‌شان، به ابزار اصلی بسیج توده‌ها تبدیل شده‌اند. اما نکته نگران‌کننده اینجاست: مرجعیت این بسیج‌کنندگی، دیگر در داخل کشور نیست. روایت‌ها از آن‌سوی مرزها می‌آیند، و جامعه‌ای که از درون تهی شده، آماده پذیرش هر روایتی است که به آن معنا بدهد.

آیا در آستانه یک دگرگونی هستیم؟

اگر بخواهیم با عینک نظریه جامعه توده‌وار به وضعیت امروز ایران نگاه کنیم، نشانه‌ها نگران‌کننده‌اند. جامعه‌ای که نهادهای واسطش از کار افتاده‌اند، افرادش منزوی شده‌اند، مرز نخبگی در آن فروپاشیده، و رسانه‌هایش میدان جنگ روایت‌های بیرونی شده‌اند، در آستانه یک دگرگونی است. اما این دگرگونی به کدام سو خواهد رفت؟ به سوی بازسازی اجتماعی و سیاسی؟ یا به سمت خلأیی که ممکن است با هر نیرویی پر شود؟

پاسخ این پرسش، نه در کتاب‌ها، که در کنش و آگاهی جمعی ما نهفته است.

رهبران و قهرمانان در وضعیت توده‌وار

در وضعیت‌های توده‌وار، پرسش از رهبری و قهرمانی، به‌جای آن‌که به چهره‌های برجسته یا نهادهای شناخته‌شده ارجاع دهد، ما را به سوی نیروهای پنهان، حاشیه‌ای و گاه بی‌چهره سوق می‌دهد. در رخداد دی ۱۴۰۴، برخلاف الگوهای کلاسیک انقلاب یا جنبش‌های اجتماعی، با غیبت کامل رهبری کاریزماتیک، گفتمان منسجم یا سازمان‌دهی پایدار مواجه‌ایم. توده‌ای که به میدان آمده، نه حول یک حزب یا ایدئولوژی بسیج شده، نه به دنبال یک رهبر مشخص حرکت می‌کند. این توده، بیشتر به فورانی از خشم و بی‌پناهی شباهت دارد تا به یک جنبش هدفمند.

در این میان، نقش کنشگران حاشیه‌ای برجسته می‌شود—افرادی که نه در ساختار رسمی سیاست جای دارند، نه در رسانه‌های جریان اصلی بازنمایی می‌شوند، و نه حتی در حافظه‌ی جمعی به‌عنوان «فعال» شناخته می‌شوند. اینان همان‌هایی‌اند که در لحظه‌ی بحران، به‌واسطه‌ی موقعیت حاشیه‌ای‌شان، جسارت ورود به میدان را دارند. اما این ورود، نه از موضع رهبری، بلکه از موضع انفجار است: آن‌ها جرقه می‌زنند، نه اینکه هدایت کنند. در این‌جا می‌توان از مفهوم «زیرطبقه» در جامعه‌شناسی شهری بهره گرفت—مفهومی که به گروه‌هایی اشاره دارد که نه تنها از منابع اقتصادی محروم‌اند، بلکه از مشارکت سیاسی، فرهنگی و نهادی نیز طرد شده‌اند. در ایران، این زیرطبقه نه فقط در حاشیه‌ی اقتصادی، بلکه در حاشیه‌ی نمادین و گفتمانی نیز قرار دارد.

در چنین بستری، قهرمانان نیز از جنس دیگری‌اند. آن‌ها نه سخنرانان پرشورند، نه نظریه‌پردازان ایدئولوژیک. بلکه کنشگرانی‌اند که در لحظه‌ای خاص، با جسارت، خشم یا ناامیدی، کنشی را آغاز می‌کنند. قهرمان در این‌جا، نه قهرمان اسطوره‌ای یا تاریخی، بلکه فردی است که در سکوت، در تاریکی، و اغلب بدون نام، به میدان می‌آید. اما همین بی‌چهرگی، هم قدرت است و هم ضعف: قدرت از آن‌رو که توده را از وابستگی به چهره‌ها رها می‌کند؛ و ضعف از آن‌رو که امکان تداوم، سازمان‌دهی و بازنمایی را از آن می‌گیرد.

هسته‌های فعال، اعم از گروه‌های سیاسی، شبکه‌های مجازی یا کنشگران محلی، در این میان نقش تسریع‌کننده دارند. آن‌ها می‌توانند با اقدامات رادیکال، سرعت و شدت بحران را افزایش دهند، اما به‌دلیل فاصله‌ی گفتمانی، نسلی یا طبقاتی با مردم عادی، نمی‌توانند نقش رهبری را ایفا کنند. مردم، که درگیر معیشت و بقا هستند، نه اعتماد لازم برای پیروی دارند، نه امنیت لازم برای پیوستن. در نتیجه، این هسته‌ها بیشتر به‌عنوان کاتالیزور عمل می‌کنند تا به‌عنوان راهبر.

در نهایت، آنچه در دی ۱۴۰۴ رخ داده، بیش از آن‌که یک جنبش اجتماعی باشد، یک وضعیت توده‌وار است: توده‌ای که در لحظه‌ای کوتاه، از دل فقر، تحقیر و بی‌صدایی، به خیابان آمد، اما به‌دلیل فقدان افق مشترک، روایت منسجم و ساختار سازمانی، به‌سرعت پراکنده شد. این توده، نه می‌ماند، نه می‌سازد، نه نماینده‌ای دارد. قهرمانانش خاموش‌اند، رهبرانش غایب، و زبانش خشونت است. در چنین وضعیتی، مسئله‌ی اصلی نه فقط «چه کسی رهبری می‌کند»، بلکه «چرا هیچ‌کس نمی‌تواند رهبری کند» است—و این، پرسشی است که ما را به ریشه‌های عمیق‌تری از بحران نمایندگی، طرد اجتماعی، و فروپاشی اعتماد عمومی می‌برد.

نقش عوامل خارجی در توده‌ای شدن و خشونت سیاسی – از آلمان تا ایران

در نظریه‌های کلاسیک توده‌گرایی—از جمله آثار گوستاو لوبون، الیاس کانتی، و هانا آرنت—تمرکز اصلی بر نیروهای درونی جامعه است: روان‌شناسی جمعی، بحران‌های مشروعیت، فروپاشی نهادها، و احساس بی‌قدرتی فرد در برابر ساختار. اما در دهه‌های اخیر، با گسترش رسانه‌های فراملی، شبکه‌های اجتماعی، و رقابت‌های ژئوپلیتیک، تحلیل‌گران به‌طور فزاینده‌ای به نقش عوامل خارجی در شکل‌گیری و جهت‌دهی به جنبش‌های توده‌ای توجه کرده‌اند.

در مورد آلمان دهه‌ی ۱۹۳۰، اگرچه شواهدی از دخالت مستقیم خارجی در به قدرت رسیدن حزب نازی وجود ندارد، اما نمی‌توان از تأثیرات غیرمستقیم چشم پوشید. معاهده‌ی ورسای، که توسط قدرت‌های پیروز جنگ جهانی اول تحمیل شد، نه‌تنها اقتصاد آلمان را به زانو درآورد، بلکه حس تحقیر ملی، بی‌عدالتی تاریخی، و خشم توده‌ها را دامن زد. این بستر روانی و اجتماعی، همان چیزی بود که نازیسم بر آن سوار شد. در واقع، توده‌ای شدن جامعه‌ی آلمان، بیش از آن‌که محصول تبلیغات خارجی باشد، نتیجه‌ی یک شکست ملی و تحقیر ساختاری بود که از بیرون تحمیل شده بود.

اما در ایران معاصر، ما با پدیده‌ای متفاوت مواجه‌ایم: دخالت مستقیم و هدفمند رسانه‌ای و اطلاعاتی. از دهه‌ی ۱۳۸۰ به این‌سو، ده‌ها شبکه‌ی ماهواره‌ای فارسی‌زبان، صدها کانال مجازی، و پروژه‌های رسانه‌ای خاص، با هدف تأثیرگذاری بر افکار عمومی ایرانیان راه‌اندازی شده‌اند. این رسانه‌ها، با بهره‌گیری از تکنیک‌های روان‌شناسی جمعی، روایت‌سازی، و تصویرسازی از «زندگی بدیل»، در حال بازتعریف مرجعیت رسانه‌ای و شکستن انحصار روایت رسمی‌اند. این پدیده را می‌توان در چارچوب «جنگ شناختی» (Cognitive Warfare) تحلیل کرد—مفهومی که در نظریه‌های امنیتی جدید برای توصیف عملیات‌هایی به‌کار می‌رود که هدف‌شان نه صرفاً اطلاعات، بلکه ادراک و احساس مردم است.

در نظریه‌ی «نظام جهانی» (World-System Theory) نیز، انقلاب‌ها و جنبش‌های توده‌ای نه پدیده‌هایی صرفاً داخلی، بلکه بخشی از رقابت‌های هژمونیک در سطح جهانی تلقی می‌شوند. در این چارچوب، کشورهایی چون ایران، که در موقعیت نیمه‌پیرامونی یا پیرامونی قرار دارند، همواره در معرض مداخلات نرم و سخت قدرت‌های مرکزی‌اند. این مداخلات، گاه در قالب تحریم و فشار اقتصادی، و گاه در قالب حمایت از رسانه‌ها، اپوزیسیون برون‌مرزی، یا حتی عملیات خرابکارانه بروز می‌یابد.

در چنین شرایطی، توده‌ای شدن جنبش‌های اعتراضی در ایران، نه صرفاً واکنشی به بحران‌های داخلی، بلکه محصول برهم‌کنش پیچیده‌ای از عوامل درونی و بیرونی است. رسانه‌های خارجی، با بهره‌گیری از نارضایتی‌های واقعی، آن‌ها را به سمت الگوهای خاصی از کنش هدایت می‌کنند—الگوهایی که اغلب با خشونت، بی‌سازمانی، و بی‌اعتمادی به هرگونه رهبری داخلی همراه‌اند. این وضعیت، همان‌گونه که در بخش دوم گفته شد، به توده‌ای بی‌افق و بی‌چهره می‌انجامد که نه می‌سازد، نه می‌ماند، و نه می‌تواند به سوژه‌ی سیاسی بدل شود.

در نتیجه، تحلیل وضعیت ایران بدون در نظر گرفتن نقش عوامل خارجی، تحلیلی ناقص خواهد بود. اما در عین حال، نباید این نقش را مطلق یا همه‌چیزدانست. آنچه توده را به میدان می‌آورد، رنج واقعی است؛ اما آنچه به آن جهت می‌دهد، روایت است—و روایت، در عصر رسانه، می‌تواند از هر جایی بیاید.

رخدادهای توده‌وار در ایران، همچون دی ۱۴۰۴، نه صرفاً بازتاب بحران‌های اقتصادی یا سیاسی، بلکه نمود یک وضعیت پیچیده‌ی روانی، اجتماعی و ژئوپلیتیکی‌اند. توده‌ای که به میدان می‌آید، از دل فقر و بی‌عدالتی برمی‌خیزد، اما به‌دلیل غیبت لیدرهای مشروع، انسجام گفتمانی، و ساختارهای سازمانی، به‌سرعت به خشونت کشیده می‌شود یا فرو می‌پاشد. در این میان، کنشگران حاشیه‌ای، اگرچه آغازگرند، اما فاقد ظرفیت نمایندگی‌اند؛ و هسته‌های فعال، بیشتر نقش تسریع‌کننده دارند تا راهبر. در سطحی کلان‌تر، انتقال مرجعیت رسانه‌ای به خارج از کشور، و تلاش‌های هدفمند بازیگران خارجی برای مهندسی افکار عمومی و تحریک به خشونت، این وضعیت را پیچیده‌تر کرده است.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا